به
سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در
کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم
رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم...
فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا
اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون
روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از
همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که
تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر
در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و
از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو
بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...!
بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم
که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که
به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم
می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته
برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با
یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم.
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب
داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت
نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون
حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام
گريست و ديگر چيزي نفهميد…
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي
افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد
استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب
تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام
هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام
بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…